از سرگرد جاهد "سرخپوست" تا ناصر خاکزاد "متری شیش و نیم"؛ المانها نشانه چه چیز هستند؟
سید وحید احدی نژاد .روابط عمومی هیات خدام الرضا کانونهای خدمت رضوی -خبرنگار حوزه دولت ومجلس
21 خرداد 98
14۰136
[ad_1]
خبرگزاری تسنیم- حمید صنیعی منش
«احمد سرخپوست» فیلم جدید «نیما جاویدی» کیست؟ این زندان مخوف و بزرگ که بینندهها را در خود گم میکند کجاست؟ آیا «نعمت جاهد» نماینده دلسوز و مسئولیت پذیر رژیم پهلوی است؟ آگر جواب مثبت است چرا این زندان به بدترین شکل ممکن به نمایش گذاشته شده است؟ مگر نباید حقوق زندانیان نیز لحاظ شود؟
بدون شک و به جرأت جشنواره فیلم فجر سال ۹۷ یکی از عجیبترین جشنوارههای سالیان قبل بود. وجود فیلمهای متعددی از کارگردانانی که تا قبل از آن صریحتر و شفافتر پیام خود را در پیشانی فیلم میگذاشتند و مخالفت و نقد بیرحمانه خود را علیه وضعیت موجود سیاسی و اجتماعی ایران بیان میکردند به یکباره تبدیل به فیلمهایی شدند که به تعبیر معروف یکی به نعل و یکی به میخ هم خود را مایل به نظام سیاسی و همراه و همسوی با آن نشان میدادند و هم در عین حال نقد و مسالهسازی برای آن میکردند.
از سوی دیگر اهمیت قصه و داستان گویی نیز کمی پررنگتر از قبل شد و فیلمها اکثرا دارای داستان و قصه زنده و جاندار و پایانبندی بسته بودند. چیزی که مخاطب میپسندد و در سالهای اخیر جایش بسیار خالی بود. فیلم اگر قصه خوب و پایان جذاب نداشته باشد عموما توسط بیننده دفع میشود!
اما سرخ پوست حرفهای تر از تمام دیگر آثار عمل کرد. اولا داستان آن برای مخاطب ایرانی داستانپسند بسیار جذاب است. یک سرگرد در زمان رژیم پهلوی که باید زندانیان را از زندانی به زندان دیگر به دلیل عملیات تخریب منتقل کند متوجه نبود یکی از زندانیان به نام احمد سرخپوست شده است. او که در حال ترفیع مقام و رتبه است جایگاه کاری خود را در آستانه چالش میبیند و لذا تمام تلاش خود را برای پیدا کردن او میکند. نهایتا در پایان داستان سرگرد زندانی را پیدا میکند و مشفقانه او را آزاد میکند.
پیامها عموما در فیلمهای منتقد صریح است؛ نمادپردازی و سمبلیسم در آن کمتر به کار میآید مگر آنکه شیوه و روزش فیلمساز آن را اقتضا کند. البته سمبلیسم نیز درجبه بندی دارد: یکبار «سیدنی لومت» فیلم «بعد از ظهر سگی» را میسازد و مشخص است که فریاد خفه شده نسل جوان بزهکار را علیه نظام سرمایه داری و لیبرالیسم را بلند میکند و یکبار هم «آلن پارکر» فیلم «دیوار پینک فلوید» را میسازد و در آن تماما به زبان استعاره و نشانه همان نظام را به زمین میکوبد.
اینجا نیز همین منوال وجود دارد جوانی «مسخره باز» را میسازد و همه فیلم با زبان سمبلیسم و استعاره سخن خود را علیه وضعیت موجود بیان میکند و یکبار هم فیلم «ابد و یک روز« با زبان رئال و البته کمی چاشنی نماد میخواهد همان حرف را بزند.
فکر و اندیشه و انگیزه بدون شک در کار فیلمساز دخیل است. او حتی کاری برای کودکان بسازد نیز محتوایی را در نظر دارد. اما کارگردان «سرخپوست» چه در سر دارد؟ نقد سمبلیسم یا رئال با چاشنی نمادپردازی؟ یا اصلا راه او یک راه جدید دیگر است؟
به نظر میرسد کارگردان شبه روشنفکر بعد از تماشای خروجی تمام آثار و مشقات همقطاران خود در حوزه فرهنگ و جامعه و قیاس آن با نتیجه عکسی که ملت از خود در نسبت با نظام نشان دادهاند راه دیگری پیش گرفته است: برگشت به عقب و چیدن مهرههای جدید!
به راستی چرا فضای فیلم در دوران کنونی نیست؟ آیا این یک سوال ساده و معمولی است؟ کدام منتقد و انسان اهل اندیشهای میتواند از انتخاب هوشمندانه در زمینه سیاست و نظامهای سیاسی به سادگی بگذرد که ما بگذریم؟ آیا غیر از این بود که اگر کارگردان فضای فیلم را از دهه ۴۰ برمیداشت و به دهه ۸۰ منتقل میکرد سرگرد جاهد تبدیل به صمد متری شیش و نیم میشد و احمد سرخپوست به ناصر خاکزاد متری شیش و نیم؟
زندان فیلم همان جامعه با حداقل مجرم درون خود است که تازه در آن فرد مظلومی مثل احمدِ بیگناه وجود دارد. جامعهای که در حال توسعه است و قرار است تا جای زندان که نماد جرم و ظلم است یک فرودگاه بسازند، نماد توسعه و پیشرفت و البته آزادی! و چه سرگرد خوب و باشرفی وقتی که زندانی فراری را در زیر چوبه جهنمی دار میبیند به حقانیت او به صورت غیر مستقیم شهادت میدهد و او را آزاد و رها میگذارد.
شبهه زندان مخوف ربطی به جامعه ندارد، زندان زندان است. سرتاسرش را هم سفید و براق بسازند باز هم وحشتناک است و البته برای ساخت فیلمی معمایی دکور و فضاسازی نیز باید در همین راستا باشد. سرخ پوست نیز همان مردماند مردمی بیگناه، پاک و ساده از خطه جنوب که تا چند صباحی دیگر باید در مقابل گلوله و توپ بایستند.
زمانی که سرگرد جاهد در زندان وارد میشود و با مسئول دیگری در حال صحبت است در نمایی پشت سر او تصویر شاه مخلوع را میبینیم، پلیسی پاک و مسئولیتپذیر در پشتوانه خود اعلیحضرت همایونی را دارد که قرار است نظامش زندان را خراب کند و فرودگاه بسازد و چه تصادف جالبی وقتی همین سرگرد جاهد، ناصر خاکزاد مافیای مواد مخدر میشود و در «متری شیش و نیم» دهه ۹۰ در این نظام پشت سرش هنگامی که از او میخواهند تصویربرداری برای برگرداندنش به همان زندان که سرشار از زندانی و مجرم است و از فرط زندانی و فاسق و بزهکار دارد بالا میآورد و جا برای یک نفر دیگر هم به زور دارد، آرم و نشان جمهوری اسلامی ایران را میبینیم…
با تطهیر نظام قبلی به نظر میرسد که راه دیگری برای فیلمسازان باز شده است به جای تلاش برای مقابله با امروز وضعیت فرضی بهتری از دیروز بسازیم. اما این تلاش برای جایی کاربرد دارد که مردمش نگاه به فردایی بهتر با بهره گیری از ظرفیتهای امروز نداشته باشند نه ملتی که از زندانی گسستهاند که صاحب عکس روی دیوار زندان برایشان ساخته بود و به آزادی رسیدند که فردی فراتر از آن سوی زندان در حال به ارمغان آوردن آن با هواپیمایی به مهرآباد بود.
انتهای پیام/
[ad_2]
لینک منبع